حميد احمدى

228

تاريخ امامان شيعه ( فارسي )

را از مدينه به بغداد فراخواند و دخترش ام‌فضل را نيز به عقد وى درآورد كه موجب خشم و اعتراض عباسيان گرديد . البته برخى نيز اقدام مأمون در تشكيل مجلس مناظره را اثبات برترى و فضايل امام براى عباسيان در واكنش به اعتراضات آنان مىدانند . اما به نظر مىرسد او با زيركى به منظور حفظ وجاهت خود و به‌ظاهر براى دلجويى از امام جواد عليه السلام و اظهار محبت خويش به اهل‌بيت عليهم السلام چنين سياستى پيشه كرد و با به عقد در آوردن او و دخترش ، خود را سخت علاقه‌مند به اهل‌بيت عليهم السلام نشان داد و حتى اعلام كرد كه مىخواهم به داشتن نوه‌اى از فرزندان حضرت فاطمه مفتخر باشم ، اما خداوند چنين افتخارى را از او دريغ كرد و ام‌فضل هرگز از امام عليه السلام صاحب فرزندى نشد . ام‌فضل حتى مورد توجه امام عليه السلام نبود و او در نامه‌اى به پدرش مأمون از اين بىاعتنايى امام عليه السلام شِكوه مىكرد . « 1 » سياست امام جواد عليه السلام در مقابل خلافت نيز بر پايه تقيه بود و هدايت و رهبرى شيعيان از طريق سازمان وكالت كه به شدت توسعه يافته بود ، انجام مىگرفت . از اين‌سو ، مخالفان نيز براى آشكار كردن عقايد امام عليه السلام - به ويژه پس از شكست در مناظره‌هاى علمى - و رودررو قرار دادن امام عليه السلام با بيشتر مردم سرزمين‌هاى حوزه عربى كه پيرو خلفا بودند ، به طرح پرسش‌هايى در جمع عالمان و مردم سنىمذهب مىپرداختند تا با آشكار ساختن عقايد و ديدگاه امام عليه السلام او را منزوى و مورد بغض عوام قرار دهند ؛ چنان كه در يكى از مجالس مناظره ، يحيى بن اكثم فقيه بزرگ اهل‌سنت ابتدا روايتى را دربارهء ابوبكر بدين مضمون مطرح مىكند كه جبرئيل از طرف خدا به رسولش گفت : « از ابوبكر پرسشى كن كه آيا او از من راضى است ؟ من كه از او راضى هستم . » امام عليه السلام با هوشمندى بدون موضع‌گيرى صريح پاسخ داد : من منكر فضل ابوبكر نيستم ، اما كسى كه اين روايت را نقل كرده ، مىبايد بدين‌روايت نيز كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده و همه حديث‌شناسان نيز صحت آن را پذيرفته‌اند ، توجه داشته باشد : نسبت سخنان دروغ و ساختگى بر من زياد شده و پس از اين زيادتر خواهد شد ، كسانى كه دروغ بر من مىبندند ، جايگاهشان از آتش پر خواهد شد . هنگامى كه حديثى از طرف من به شما مىرسد ، آن را بر كتاب خدا و سنت من عرضه كنيد ؛ اگر با آن دو سازگار بود ، آن را بپذيريد ، و گرنه كنارش گذاريد . اكنون حديثى كه تو نقل مىكنى ، با كتاب خدا هم‌سو نيست ؛ زيرا خداوند در قرآن مىفرمايد : وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيْدِ . « 2 »

--> ( 1 ) . بنگريد به : همان ، ج 1 ، ص 323 . ( 2 ) . ق ( 50 ) : 16 .